خانه | پست الکترونیک | آرشیو

می نویسم تا فراموش نکنم نوشتن را...

هوا بس ناجوانمردانه سرد ست ........!!!


وبلاگ جدیدم

مرا اینجا بخوانید...

http://asemoneabiman.blogfa.com

این آغازمان نیست



+ نوشته شده در دوشنبه چهارم دی 1391 ساعت 16:54 توسط من |

حس داشتنت

 هیچکس من ...

حست میکنم

حتی وقت هایی که بی رنگ می شوم 

در روزهایت...

آنقدرمی خواهمت که

واژه هایم کم می آورند از بیان دوست داشتنت

تهی می شوم از خودم...

پُر می شوم از حس داشتنت تو

می خوانمت

حتی از همین راه دور...




پ.ن : هیچکس نفهمید! شاید...شیطان عاشق حوا شده بود ، که بر آدم سجده نکرد.

پ.ن : حـوّا هم که بُـغض کند،حتّی خدا هم اگر سیب بیاورد، چیزی بـه جـز آغـوش آدَم آرامش نمـی کـنَـه.

پ.ن : ﺩﻟﻢ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﻢ ﺗﻮ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻌﺮﻫﺎﯼ  ﻣﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﻣﻦ ﺟﻮﮐﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﺖ.

پ.ن : طبق آخرین نظر سنجی ها، یکی از مهیج ترین تفریحاتِ آقایون تماشای پارکِ دوبل بانوان است !

پ.ن : این جمله را فراموش نکن: برای "دوستت دارم" بعضی ها مرسی هـم زیاد است.....!!!!

پ.ن : ما حرفی برای گفتن نداریم و سکوت می کنیم…..و امتداد روزهایمان در خاطره ی سوء تفاهم ها گم می شود.

پ.ن : نه اشک ِ منو دیدی ... نه بغضت ُ خوندم  ....!!!!

پ.ن : انتخاب من نبودی سرنوشتم بودی تنها انگیزه ی ماندنم در این زندگی بی اعتبار.....

پ.ن : درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند …. معنی کور شدن را گره ها میفهمند...
پ.ن : مرده شور تو ...و آن عشق ات را ببرن!!!  كه همه براي عشق شان " گل " مي چينند، اما تو ،تنها چيزي كه برای من مي چيدي"... صغري , كبري " بود.
پ.ن : به جای موفقیت در چیزی که از آن نفرت دارم، ترجیح می دهم در چیزی شکست بخورم که از آن لذت می برم.
پ.ن : قدیم ها میگفتند که دکتر محرم بیمارش هست،کم کم عکاس و فیلمبردار هم محرم شدند،حالا هم که گروه موسیقی به محارم پیوسته است،اینطور که معلوم است فقط داداش های عروس و داماد نامحرم ماندند!
پ.ن: میدانی این درد است که من به جای او حسرت قدم های بر نداشته اش را داشته باشم.
پ.ن : دلیــل کمبــود هایـــم ، کـم بــودنــت اســت ...         

پ.ن : هر کـس جـای مــن بــود می بریــد اما مـــن هنــوز می دوزم چشـم به امیــدت ... !

پ.ن : نــه پيشـــاني مـن به لـــب هـــاي تــو رسيـــد.... نه ليـــاقت تـــو به احســـاس مــن...چيـــزي به هـــم بدهكــــار نيستيــــم... هــر دو كـــم آورديـــم!!



+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ساعت 15:48 توسط من |

يا مقلب القلوب

سال هاي زيادي با هيجان و اضطراب منتظر بهار بوديم.
سالهاي زيادي  خوانديم،
خانه تكاني كرديم،
لباس نو خريديم،
گندم را سبزه كرديم و
سفره هفت سين رابا آن سبز كرديم و
نشستيم و شمارش معكوس گفتيم تا توپي بتركد و صدايي بگويد
اغاز سال يك هزار و سيصد و چند...
سالهاي زيادي بهار را تحويل گرفتيم اما آيا يكبار كه شد كه بهار ما را تحويل بگيرد؟
من نفهميدم اينهمه انتظار براي گذشتن از سالي كه بهارش تمام شده و
رسيدن به سالي كه هنوز بهارش نيامده براي چيست؟
مگر همه بهارها مثل هم نيستند.؟
مگر هميشه درختان شكوفه نمي زنند،
مگر بهار نيايد بلبل ها ساكت مي مانند.
مگر همه فصل ها زيبا نيست...
چرا فقط بايد براي آمدن بهار جشن گرفت؟
تو مي داني كه هر بهار با بهار هاي سال قبل چه فرقي داره

 

 

 

پ.ن: در زندگی ام به هیچکس خیانت نکردم ... جز خودم... وفای بــه اون، خیـانت به خودم بود !!

پ.ن: پیدا کردنت وقتی سخت شد که همرنگ جماعت شدی...

پ.ن: برای بـدست آوردن توجه بـیشتـر باید توجه کمتر بکنی!

پ.ن: مدتهاست مجازی می خندیممجازی شادیممجازی عاشق می شیممجازی دیگران رو دلداری  میدیم …اما…اما واقعی تنهاییم... واقعی درد می کشیم!!!

پ.ن: گاهی اوقات حس آخرین بیسکوئیت مونده تو بسته ساقه طلایی رو دارم!

پ.ن: گاهی آدم دلش می خواد یه نفر نگرانش باشه .... همینطوری الکی

پ.ن: آخرش نفهمیدم اینجایی که من هستم... ... تقدیر من است یا تقصیر من؟

پ.ن: زلالی قلبت ارزانی دیگران...من این احساس آبکی را نمی خواهم....

پ.ن: لعنت به تو ای دل که همیشه جایی جا می مانی که تو را نمی خواهند

پ.ن: به یک "سر صبح نون سنگک بگیر" ساده نیازمندیم...

پ.ن: به نظر خودم بلاهایی که خدا سرم میاره عادلانست.... اما خب... میشد نیاره..

پ.ن: گناهی که پشیمانی بیاورد بهتر از عبادتی است که غرور بیاورد...

پ.ن: نخ زندگی کشش وزن خواستن های شما را ندارد.لطفا بــبــُرید...

پ.ن: الکی رو سنگ قبر آدما ننویسید شاد روان...

پ.ن: تنها یک "خداحافظی" بی دلیل دل تمام "سلام هایم" را شکست...

پ.ن: احساسی در یک طرف کشته میشود و به دنبال آن تـوافقی بین طرفین شکل میگیرد

پ.ن: این "تو بمیری ها",دقیقا از همون "تو بمیری ها"ست.

پ.ن: بگذار این مردم هر چه دل شان می خواهد، بگویند ، تو خورشید منی ... حتی اگر از پشت کــــوه آمده باشی

 

 

 
 
 

 



+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391 ساعت 23:34 توسط من |

مقلب القلوب والابصار




حالا من هزار سال دیگر هم "یا مقلب القلوب والابصار" بخوانم"!

وقتی تدبیر من ، "لیل" و "نهار" را بی تو گذراندن است...

هیچ سالی نو نمی شود


پ.ن: سال نو بر همه دوستان این دنیای مجازی چه دوستانی که همیشه لطف داشتند و چه دوستانی که خواننده خاموش بودند مبارک باشه و با آرزوی روزهای بهاری ..



+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 0:51 توسط من |

گــــفتم ایــــن عــیـــد بــــــه دیــــدار خـــودم هــــم بـــروم


تـو که بهتـــر میـــدانی

اگر نیــــــــایـی...

تقـــویــم روی 

آخـــرین روز ســـال

خواهد مانـــد...



ســــــلام...

بــــــابــت تـــاخــــیـرم مــــعـــــذرت مــــی خـــواهم

هـــــســـتم امــا نــــه در ایـــــــــــن نــــــزدیــــــکـــی ها

فــقـــط خـــواســـتم ســـــال جــــدیـــــد رو بــــهــــتون تــبـــریــــک بـــــگـــم

راســـتی بــــهــــار در راه اســــت .... امــــیـــدوارم بــــــهــاری بـــاشـــید


خـــــداحــــافــظ تــــا ســـــالـــــی دیــــــگر



+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ساعت 19:36 توسط من |

آرام آرام

آرامتر برو...

احساسات من در برهه ای از خاطرات

به دنبالت میدود

و گاه از شدت تپش های بغض به زمین میخورد

بگذار آرام آرام بنویسم رفتنت را ...

شاید نوشتن دست هایم را گرم کرد

و شاید ماندنت دلم را ...

اما ...

آنچه می ماند...

احساسات مچاله ی من بر روی کاغذ است ...

 

 

پ.ن : فکر نکنید نمينويسم تعطیل کردم, نه… خودم تعطیل شدم.

پ.ن : من از این بندهای زمینی خسته ام ... چشم که بر هم بگذاری با بغض هایم میروم...

پ.ن : تنها جايي که حجاب داشت هنگام نماز خواندن بود ... گويا تنها کسي که به او محرم نبود خدا بود. !!!!!!

پ.ن : کم طاقتی عادت آن روزهایت بود این روزها برای گرفتن خبری از من عجیب صبور شدی

پ.ن : این روزا ریاضیاتم خیلی ضعیف شده نمیدونم چرا  ولی دیگه نمیتونم آدم حسابت کنم

پ.ن : من چشم میذارم تو برو گمشو

پ.ن : چگونه می شود از خدا گرفت  چیزی را که نمی دهد ؟!!

پ.ن : از قدیم گفتن : کاچی بهتر از هیچی یه چیزی شبیه : هیچکس ؛ بهتر از تو ...

پ.ن : هرگز نفهمیدم چرا همیشه خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ؟؟؟!!!

پ.ن : برف هم که میاد، من یکی گوله نمی‌شم. بقول یکی از دوستان :  آی دزد، حوض نقاشی رو بردن!

پ.ن : ولنتاین ایرانی مثل این میمونه که یه آمریکایی بیاد عید قربون گوسفند قربونی کنه!

پ.ن : داره بوی بهار میاد! من که از هیچ فصلی خوشم نیماد، پس چرا انتظارشون رو میکشم؟

پ.ن : قهرمان کاغذی من، دیگه روی کاغذ هم شانس قهرمانی نداره!

پ.ن : سوهان می کشم قصه دل تنگــــی هايم را تا هموار سازم جــــاده های آمدنت را...!!!

پ.ن : سواری با خر شیطون بیشتر از پرواز با بال فرشته‌ها حال می‌ده.

پ.ن : چقدر دلم می‌خواست جای اون کلاغی بودم که الان بالای درخت داره غروب رو میبینه!

پ.ن : خداوندا، من با تمام فضولیم، باز سر از کارهای تو درنمی‌آرم.

پ.ن : چقدر آزاردهنده، همه چیز، گذر زمان رو به رخت میکشه! حتی این آرشیو کنار صفحه وبلاگ!



+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ساعت 21:36 توسط من |

"تن"های

 در ایستگاههای بی شمار زندگی ام

افراد بی شماری در کنارم

نشسته و پیاده شده اند

و از آنها شاید

عطری یا نفسی

 به باغ خاطره ام پر کشیده

و این منم

"تنها"یی که

"تن"های زیادی را

از خاطرم بیرون کرده

و "تن"های کمی را

دوست دارم

 

 

پ.ن : چه اشتباه بزرگی ست، تلخ کردن زندگیمان، برای کسی که در دوری ما، شیرین ترین لحظات زندگیش را سپری میکند

پ.ن : نمي دانــم چرا بيـن ايـن همـه آدم پـيـله کرده ام بـه تـو ... شايد فـقط با تـو پـروانـه مي شـوم . . .

پ.ن : توی اتوبوس اینقدر جایم رو به دیگران دادم که فکر کنم مستقیما" راهی بهش میشم

پ.ن : فدراسیون فوتبال فقط تو 6 ماه، نیم میلیارد تومن از فحاشی فوتبالیستها درآمد داشته!  یعنی به عبارتی قیمت فحش از قیمت طلا زده بالاتر

پ.ن : تا حالا دقت کردین تو جاده های ایران وقتی قسمت انگلیسی تابلو اسم یک شهر رو می خونین بهتر متوجه می شین تا فارسیش رو

پ.ن : هر آهـنگي که گوش ميدهم ، بـه هر زباني که باشـد ، بغـضـم را ميشکند . . . نمي دانم . . . بغـضـم بـه چند زبان زنده دنيا مسلط است !

 پ.ن : داردباران مي بارد ، هوا دو نفره شده است، ولي ما بي هميم، تو خوابيده اي ...    بي من، من تنها بيدار مانده ام ...   بي تو ، بگو باران بند نيايد،  يك چتر...براي يك شهر كافيست

پ.ن : آهسته گفت : "خدا نگهدارت" در را بست و رفت آدمها چه راحت ، مسئولیت خودشان را به گردن "خدا" می اندازند

پ.ن : آدمیست دیگر ... یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد  دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور...!

پ.ن : دقیقا اون زمان که راننده تاکسی می خواهد سبقت بگیره حتما یه مسافر هست که بگه: آقا پیاده می شم!

پ.ن : تا حالا دقت کردی تنها زمانی مشتری ها با لبخند وارد مغازه می شن که می خوان جنسی رو تعویض کنن یا پس بدن

پ.ن : بـه دســتهایت ایـمـان دارم غـصـه های مـن در آنـها آب می شــونـــد....

 پ.ن : خدایا من حواسم به همه هست به جز تو  ... پس تو هم حق داری،حواست به همه باشد به جز من.....

پ.ن : موقع درس خوندن پرزهای موکت هم واسه آدم جذاب می شه. دوست داری ساعت ها بشینی بهشون نگاه کنی.

پ.ن : کاش دنیا یک بار هم که شده بازیش را به ما میباخت. مگر چه لذتی دارداین بردهای تکراری برایش؟؟!!...



+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ساعت 16:26 توسط من |

آن زمان...

آن زمان که باران می گیرد 

می بارد بی امان 

و تو می مانی و دردی که باد می آورد و نمی برد دیگر... 

و تو می مانی و او که برای چندمین بار از تو بگذرد 

و می گذرد...! 

و تو می مانی و اصالتی که از دست فرشته ای می افتد و گم می شود... 

و تو می مانی و دیگر هیچ...

هر چند دلم خالیست

اما

به باد فراموشی سپرده

رسم مهمان نوازی اجدادی اش را...

 

 

پ.ن : خدایا... چقدر مهربانی کنار دستمان پرپر می زد و آینه نبود تا تبسم خویش را تماشا کنیم!

پ.ن : دنبال یک دوست میگردم که چند صباحی است وبلاگش بسته شده ... من ،صدا،سكوت

پ.ن: اما راز ِ چشمت در روزمرگی نگاه های بی خاصیت گم شد و هرچه گفتیم از در بود

پ.ن : چشمهاي تــو ، يك مرضِ مسري دارند! … هربار نگاه مي كنم ؛ تب مي كند ، … وجودم

پ.ن : باور کن! کار من نيست ، کار  - دل – است ! دلم .. جايي ميان  نفس هايت گير کرده است.

پ.ن : قول سه شنبه را به من داد که براش دعا کنم و بماند نمیدونست تمام اتفاقات بد توی سه شنبه برای من می افتد

پ.ن : آتش بدون ِ دود نمی شود ، جوان بدون ِ گناه! (مثل ترکمنی)

پ.ن : تا حالا شنیدی اشک کسی را خوردن ...مـن نـمـک گـیر چشـمان تـــوام!

پ.ن : از خواب که بیدارمی شوم... همه چیز سر جای همیشگی بر می گردد...

پ.ن : کنار تو زیر باران قدم میزنم نیازی به چتر نیست...خیال که خیس نمیشود...

 پ.ن : خیلی چیزا باید تموم شه تا خوشیِ ما به واقع شروع شه .

پ.ن : با افسوس می‏گوید: دیگر هیچ دختر پاک و نجیبی پیدا نمی ‏شود، چطور ازدواج کنم؟ می‏گویم: نه اینکه از ما مردها نجابت و پاکی فوران می‏کند!!

 پ.ن : والا شعورم چیز خوبیه گاهی همراتون باشه بد نمی شه

 پ.ن : من نمی دونم چرا اینقد علم پیشرفت کرده تا حالا نتونسته یه کم صدای جاروبرقی رو کم کنه !

 پ.ن : غیرت همان حسادت است اما از نوع مردانه اش شاید هم حسادت همان غیرت است اما به نام زنانه اش

 پ.ن: امروز یه نفر به من گفت "کاش وجود خارجی نداشتی!". هنوز میزان تنفرش رو درک نکردم

 

 

 

 

 



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ساعت 16:58 توسط من |

روزهاي...

اين روزها..

روزهاي...

نمي دانم اسمش را چه گذارم....

اما روزهاي پر بارانيست...

هم هواي اينجا ابريست....هم هواي دلم...

بي اختيار مي بارم...بي دليل...بي هوا...

اگر به باران رسيده بودم...

اگر از باران گذشته بودم....

حيف كه باران راهم را بست...

سيل تمامي اميدم را با خود برد...

مثل باد كه يادم را برد...

مثل آفتاب كه مرا سوزاند...

انگار...

ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند....

 

پ.ن: تو سراپـا ادعـایـی عزیـزم انـکـار نـکـن! عـشـقـت را چـشـیـدم طـعـم کــشـک مـیـداد...!

پ.ن: میخوام پا شم برم موفق شم سرما نمیذاره

پ.ن: والدین گرامی اینقدر نگین "وقتی ما سن شما بودیم این جور خوب بودیم، اون جور خوب بودیم" مادر بزرگ ها دهن لق تر از چیزین که فکر می کنین!

پ.ن: ازدواج یعنی از دست دادن توجه تعداد کثیری از افراد و بدست آوردن بی توجهی یک فرد!

پ.ن: خدایا به خوبان عزت داده ای به بدان ثروت... نکند ما به تماشای جهان آمده ایم!!؟

پ.ن: گاهی ناجی ها موجودات آزار دهنده ای می شوند

پ.ن: اینایی که همه چیزو رو دسک تاپ سیو می کنن، همونایی هستن که از راه می رسن شلوارشونو پرت می کنن گوشه ی اتاق!

پ.ن: ما را که به جز توبه شکستن هنری نیست...‏

پ.ن: اونی که رفت اگه برگرده از دوست داشتن نیست واسه اینه که بهترشو پیدا نکرده!

پ.ن: حکایت عجیبیست رفتار ما خداوند می بیند و می پوشاند مردم نمی بینند و فریاد می زنند ...

پ.ن: گفتی دوستت دارم و من به خیابان رفتم ! فضای اتاق برای پرواز کافی نبود.... 

پ.ن: بعضی از آرزوهای کوچیک عقده های بزرگ توی دل آدم میکارن!!...



+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 17:37 توسط من |

شروع زمستان

هیچکس من ؟

تو....

 و چمدانی که پر ازهجای فصلهاست

من...

میمانم 

و همه راههایی که نرفته ایم...

تمــــــام گنجشکهای شهرت را بغل مــی کنم٬

شعلـه می کشــم و زمستان شروع مـــی شود...

 

پ.ن: از او بتي ساختم كه از دست ابراهيم هم كاري بر نمي آيد!

پ.ن: آخه چــرا بابا نوئل كـادو ميده, ولـــي حاجي فيـروز مـا گــدايـي ميكنـه..؟!؟

پ.ن: آدم تقصیری نداشت ، سیب، حوا را که دید، خودش افتاد !

پ.ن: این منم؛ چیزی شبیه هیچ... در برابر تو!

پ.ن: گاه با دویدن برای رسیدن به کسی ،نفسی برای ماندن در کنار او باقی نمی ماند !

پ.ن: سیب خودش را سبب تبعید آدم به زمین می داند. همین است که هنوز از خجالت سرخ است...

پ.ن: پهن که می کنی دامنت را ، اتفاق ها هوس می کنند بیفتند.

پ.ن: روی هر کس دست گذاشتیم... روی ما پا گذاشت!

پ.ن: "...." بسترش را میبوسد، ورزشکار چهار گوش زمین را و آخوند قرآنش را ... نان از هر کجا که باشد مقدس است باید بوسید ...

پ.ن: با شب که خلوت می کنم ، هر دو بیدار می مانیم تا صبح.

پ.ن: آنقدر رسم وفا مرده... که میترسم اگه مجنون زنده بشه دیگه یادی از لیلی نکنه!

پ.ن: در سقوط هم میتوان زیبا بود ! این را آبشار می گفت...

پ.ن: نه شعر حال مرا می‌فهمد ... نه باران پاییز!!!

پ.ن: آیا میدانید بعضی وقتها وجدان مانع ارتکاب گناه نمی شه، فقط گناه رو کوفت آدم می کنه



+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 17:21 توسط من |

ساخت دومین مستندم

pqbfpsz1yyhjkwqih9hk.jpg



"نمیدونم خوبه اینکه همه چی یه زمانی تموم بشه یا نه..اما احساس میکنم از این تموم شدن ها  ناراضی نیستم..حتی تموم شدن ِ مستند اولم. .."

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390 ساعت 11:35 توسط من |

ماه محرم از راه رسید

آن تشنگي كه كربلاييان كشيده اند، تشنگي راز است، حسين از دست يار مي نوشد و ما از دست حسين.

دوباره عطش، دوباره نام حسین،

 

دوباره صدای طبال و سینه غمناک، دوباره رنگ مشکی و کتیبه به دیوار سرد

دل رمیده ی ما و دستان فتاده عباس، دل آشوب ما و زلف آشفته رقیه

سینه های داغ و سرخ ما، صورت سرخ سیلی خرده کودک کاروان حسین

باز دل ما عاشورایی شد،

وقت قربانی جان نزدیک است،

زخم های حسین جای گریه دارد اما بیشتر از آن قیام حسین جای تامل دارد.

 

 

پ.ن: تو این ماه عزیز اگه لحظه ای دلتون لرزید و اشکی از گوشه چشمتون جاری شد ما رو هم یاد کنید

پ.ن: به راستی این چه سنتی است که گذر ایام گرد فراموشی بر آن برجای نمی گذارد

پ.ن: اومدم اصفهان فقط دعا کنید همه چیز آنگونه که میخوام پیش برود

پ.ن: شعر ، ردیف و قافیه نمی خواهد ؛ بوی بدن تو ... هر دیوانه ای را شاعر میکند!!!!

پ.ن: کاش یاد بگیریم اگه به یکی دست دادیم .... به بقیه پا ندیم ... !!

پ.ن: بی صبرانه در انتظارم تا زمان سالخوردگی ام فرا برسد، شاید عشق پیری چیز دیگری باشد

پ.ن: سرت درد میکند ؟؟ سرت را بر روی شانه ام بگذار ... من عاشـــق درد سرم

پ.ن : این عصرهای پائیزی عجـیب بـوی نـفس هـای تـو را می دهـد گـویی تـو اتـفاق می افـتی و مـن دچـار می شـوم

پ.ن: هنوز هم نمیدانم ، اینجا چه فصلی است، که من کال مانده ام ، و به تـــــو نمیرسم!!!

پ.ن: می ‌خواهم به حرف‌هایت گوش کنم ... لب‌ هایت نمی ‌گذارد....

پ.ن : این دنیا تاب خراب شدن سر بی کسی های مرا ندارد ....  هی لعنتی ...  ده ساله های ِ جغرافیا پاس نکرده هم میدانند تـــــو استوای دنیای منی ...........

پ.ن: سکه ی زندگیم  شیر ندارد اما  همین خطی که مرا به تو وصل  نگه می دارد را بسیار دوست می دارم . .

پ.ن : عشق چیزعجیبی نیست عزیزدلم ... همین است که تودلت بگیرد و من نفسم!!!!

پ.ن: می دانم که مـدت هاسـت در چشــــــم تو ارزان شده ام  چــــانه میزنم تا به مفــــــت نفروشـیم...

پ.ن: سرم را روی شانه ات بگذار ... تا همه بدانند " همه چیز " زیر سر من است !!!



+ نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390 ساعت 15:49 توسط من |

"این پست هیچ مخاطب خاصی ندارد"

لــحظه مــی گــفـت: من، سـکـــوت ،

ایـــن اشتبـــاه اعتمــــــاد تــــو بـــــــود

و صــــدا  در حنــجــره ام مـی خــشــکیـــد ...

حـــرفهــایــم همــه در بــهــت غــریــب

مـــن پــــر از فــریــــادم

پـــرم از حـــس جـــدایــــی ، نـرسیـــدن ، رفـــتــــن

بــــه تصــــــورم تـــــو تنهــــــا بــــــودی

شــانـــه هــایـــم خــستـــه

شـــانـــه هـــایــــم سنــگیــــن . . . !

اشـــکهــا مـــی رقـــصیــد

چــشم  جــــاری مــــی شــــد

و تــــــو تـــنــهــــا نــبـــــودی

مـــن بـــخــــود

تنهـــــــای ات را تــلقیـــــن کــــرده بــــودم

جــــانـــم از واژه ی تـــکــــرار بــه تـــنــگ آمـــده بــــود

و دلــــم خـــواهـــش طـفلــیـســت کـــه قـــدری احــسـاس  ازخــدا مـــی طــلــبــد ... !

 

پ.ن : از یک دوست خیلی دلگیر شدم ... آره با خودتم ! ازت انتظار نداشتم!!؟

پ.ن: از همین امشب تا هزار هزار هزار شب دیگر، اگر خوابت آَشفته بود یقین کن دعای خیر کسانی که باید، پشت سرت نیست !!!

پ.ن: از "فریاد بی صدا" ممنونم که برای وبلاگم، دامنه ثبت کرد از این به بعد با www.davooda.com می توانید وارد وب سایتم شوید

پ.ن: همیشه اونچیزی که فکر میکنی هستند ، بعد می بینی اشتباه کردی!!!

پ.ن: گاهی زیادی تعریف و تمجید کردن از کسی ، باعث خرد و خمیر شدن دیگری می شود

پ.ن: بابت تک تک قطره هایی که دیشب، از وجود مبارک خودت، به شهر ارزانی کردی؛ تشکر

پ.ن: راستی راست است که باران که می آید، تو می آیی؟؟؟

پ.ن: به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!!

پ.ن: عادت باران است که با طلوع چشمانت هزار و یک رنگین کمان ثبت می کند و ناودان ها به حرمت قدم هایت  سکوت می کنند

پ.ن: آدم فهميده اي بود! خوب مي دانست کجاها خودش را به نفهمي بزند

پ.ن: صبح از خواب بیدار شدم، بهم میگه خواب بودی؟تا اومدم بگم: پـَـَـ … گفت: پـَـَـ نَ پـَـَـ و زهرمار، پـَـَـ نَ پـَـَـ درده بیدرمون پـَـَـ نَ پـَـَـ  کوفت، پـَـَـ نَ پـَـَـ مرض… گفتم: خوب حالا چرا میزنى؟

پ.ن: گفتنی ها کــم نیست من و تو کم  گفتیـم....

پ.ن: ببین !؟ این اسمش دله . . .  !اگر قرار بودبفهمه فاصله یعنی چی....میشد مغز....دله.....نمی فهمه...

پ.ن: اينقدر عطر رو روي تنت خالي نکن! تو بوي گند خيانت ميدي لعنتي



+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان 1390 ساعت 9:14 توسط من |

من باید از تو بنویسم


mbci5ro9detwfkp27joh.jpg


من باید از تو بنویسم.

در جهانی

لحظه هایش برای بعضی عین سیاهی ست و آخر دنیا

برای کسانی که در حسرت یک ثانیه پناه زیر یک سقفند

لباسی تکه نانی قطره ای آب زلال شده همه آرزوی زندگیشان

چگونه ننویسم ، وقتی هوای منجمد دیروز تهران از گرمای حضورت شرم داشت

و لحظات تبدارم در خنکای نسیمت به آرامش می رسند؟!

تو که در این سرمای سوزان دیروز تهران نگاهت دیوانه ام کرد

تو را با کلمات نمی نویسند،

چگونه بنویسم سنگینی این نگاه عظیم را..؟

چگونه وصف کنم این تاراج بی شرمانه را که چنان دوران شیرین کودکی ترا به غارت برده که هیچ جایگزینی برای آن نمی یابم

هر بار که میان خاطره هایت سیر میکنی تمام لحظه هایی را حضور بی کسی تو پر میکند

و در آخر هیچ...


9dq7k8ady0yl9yor9qvc.jpg


نمیدانم چگونه میشود دوران کودکی ات قبل از نوجوانی پر پر شود

نمیدانم که زخم این دل زخمی چگونه التیام می یابد

افسوس که هیچ مرحمی در زیر این باران پیدا نمیشود

تو که در زیر باران دنبال بهانه ای برای گریستن بودی

تو ابدی ترین پائیز زندگی ات را میگذرانی که این باران رحمتت لب خشکیده ی ترا جان میداد

تو شیرین ترین دوران زندگی ات را درکنار خیابان و به امید دستهای مهربان رهگذران میگذرانی

اما ... نه!!!

تو خیلی از آنها مهربانتر هستی

مهربانی تو آن زمان به اوج خود رسید که چترت را به کودکی بخشیدی

که خیس باران بود ...

دیوانه ام کردی وقتی شاهد چنین مهربانی شدم و از آدم بودن

پشیمان گشته ام

چه انتظار غریبی

نمیدانم ، چه خواهی شد ؟ نمی دانم ؟

ای فرشته مهربانی

من عاجزم

عاجزم از نوشتن

 

پ.ن: حوالی چهارراه ولیعصر نشته با تمام دلتنگی هایش ، دیروز کلی با این پسر بچه صحبت کردم از زندگی اش پرسیدم  از روزمره هایش، دستانش را که گرفتم تمام وجودم یخ بست .... حرف هایش بدجور دلم را به درد آورد ..



+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390 ساعت 23:35 توسط من |

باران را دوست دارم

fmovm3roq87fyegokfc9.jpg

گرچه دلتنگی!....شبیه ابرها

هیچ از باران ِ انتظار سعید نپرس

بی صدا دنیا بیاور درد را

بعد از آن از هیچ کس چیزی نپرس!

و باران نمیداند معنی دوست داشتم

تا که باران آمد شست همه دوست داشتنم را ...

تو از آفتاب دوری ومن ازتو.من این سکوت را؛این فاصله را؛سالهاست می شناسم.حتی وقتی شاپرک ها در سوگ بهار می مردند وبرگ ها دیرزمانی زیرپای شب خردمی شدندوباغ خواب جوانه ها را می دید.من بارها در تنهایی باغ گریسته ام.من دست های پرواز را در میان هق هق باران جسته ام.

 

پ.ن : اینجا تهران است، هوای بارانی را دوست می داریم.

پ.ن: هیچ چیز در این دنیا نمی تواند به اندازه باران و برف خوشحالم کند، امروز از آن روزهایی است که کسی در دنیا یارای زایل کردن خوشی ام را ندارد.

پ.ن : وقتی تو هستی و باران هم می بارد، من خدا می شوم.

پ.ن: کمی نزدیکتر بیا خسته شدم از بس برای دیدنت تا مرز خیال آمدم . . .

پ.ن: دل درد گرفته ام از بـس فنـجان های قهوه را سر کـشـيده ام و تو ته هيـچـکدام نـبـودی...

پ.ن: آدم ها یا باید قبل اینکه پدربزرگ مادربزرگ بشن بمیرن یا بعدش که شدن دیگه نمیرن…

پ.ن: یکی از جنبه های خوب زندگی هر زن اینه که پدر نمی شه

پ.ن: چه انرژی عظیمی می خواهد کنترل اولین قطره اشک برای نچکیدن…

پ.ن: یکی از دلایلی که باعث شد من در زمینه علمی پیشرفت نکنم این بود که خونمون زیرزمین نداشت…

پ.ن: امروز رفتم مصلی تهران، محل برگزاری نمایشگاه مطبوعات و رسانه، بیاد اون جمله افتاده که میگفت :اینجا تهران است. محل دائمی برگزاری نمایشگاه ها خاک می خورد، در مصلا نمایشگاه برگزار می کنند و در دانشگاه نماز عید فطر می خوانند!

پ.ن: سه روز اینترنتم فقط رجانیوز و فارس نیوز باز می کرد،  سرعت صفر کلوین، نگوییم اینترنت بگوییم ترنت، وبلاگ

پ.ن: پیشنهاد دوستانه ای دارم برای وزیر ارتباطات که گاهی هم از روی شیر اینترنت بلند شه، یا حداقل یکم جا به جا شه!

 پ.ن:حتی مهلت نمی دن اون یکی قطعنامه رو موریانه بخوره بعد یکی جدید صادر کنن

پ.ن: خرمشهر  آزاد شد، آباد نشد ولی…

پ.ن: هیچ چیز نماند از آن جز حروف “م، ر، س، ی” کیبردم که رنگشان کمرنگ  شد…

پ.ن: یکی پیدا شود روی احساساتم راست کلیک کند بعد هم سریع گزینه ریفرش را انتخاب کند و برود…همین

پ.ن: دلتنگی که می آید به این سادگی ها نمی رود پی کارش…نه با حرف، نا به شعر، نه با تو



+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390 ساعت 23:0 توسط من |

فنجان

برایم فنجان کوچکی بیاور،

پر از لحظه های شاد،

پر از شادی ، پر از لبخند...

لبریز از خاطرات معطر دوستی،

برایم فنجان کوچکی بیاور تا نقش خوش دیدار را در آن ببینم،

طعم خوش مهر را در آن بنوشم،

یک جرعه کافی است تا بی تابم کند،

آرامم کند،

سر انگشتان من آهسته نوازش را می یابد،

شاهد لحظه های جاودانگی یک قطره دوستی است،

هیچ لذتی بالاتر از نوشیدن یک حس پاک نیست...

 

 

پ.ن : شانه های تو... چه داستان غریبی ست برای دل تنگیــــهای من...

پ.ن : بیا و معجزه کن آغوشت که باشد غروب های دلگیر پاییز هم دلچسب می شود.

پ.ن : بعد از تو... جواب همه دوستت دارم ها.... مرسی شد !

پ.ن : برای اینکه بخواهیم اعصاب کسی رو ۵٠% خورد کنیم باید اعصاب خودمون ٩٠% خورد بشه!!! چه کاریه؟؟؟؟

پ.ن : من خود،به تو، پرِ پرواز دادم،اما...، به همه گفتم درب قفسش باز بود و پرید... !

پ.ن: من سراپا زخمم اینقدر نگاهت را روی من نپاش.....

پ.ن : یه احمقی میاد یه درسی رو اختراع میکنه ......... بعد هزار تا عاقل نمیتونن پاسش کنن

پ.ن : تجربه نشون داده که هیچ جا وبلاگ خود آدم نمیشه.

پ.ن : مامان؟! ... جانم؟ ... چرا داداشو از زیر قرآن رد می کنی؟ .... برای اینکه ایشالا به سلامتی برگرده.... مامان؟! ... جانم؟ .... بابا رو از زیر قرآن رد نکرده بودی!!!؟

پ.ن: ممنون از اینکه  منتظر پست جدید هستید، اگر تاخیری است مقصر پستچی است !!!

پ.ن: فکر کنم یکی از جنایت‌هایی که در حق خودمون می‌کنیم اینه که حاضر نمی‌شیم حداقل خواسته‌های دلمون رو درک کنیم... خوب دله دیگه!

پ.ن: شکستنی رفع بلاست... اما.... باور نمی کند دل من دیوارنامه

پ.ن: دلتنگ كودكيم! يادش بخير، قهر ميكرديم تا قيامت و لحظه اى بعد قيامت ميشد ... دیوارنامه

پ.ن: باید بگردم کسی را پیدا کنم تا پاییز تمام نشده است! برای پیاده روی های دم غروب روی برگهای خشک درختان ... دیوارنامه

پ.ن: این روز هـا از کنــار مـن کـه میگـذری احتیــاط کـن هـزاران کـارگــر در من مشغـول کــارند روحیـه ام در دست  تعــویض است ... دیوارنامه

پ.ن : آقای / خانم معجزه ، نه مجبورید مطالب منو بخونید نه من از شما دعوت کردم، اگه هم نظر خواستید بدید مودبانه باشه....نظرتون بخاطر توهین فراوان پاک شد....در ضمن وقتی اطلاعی از چیزی نداری،راجع به اون اظهارنظر نکنی سنگین تر، ما تابع قوانین صدا و سیما هستیم ...



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ساعت 16:55 توسط من |

مستندی به کارگردانی من


مستندی به کارگردانی داود شمسی


8sni76tkldmbv2jtxe.jpg


پ.ن: خواستم چیزی بگویم اما کسی گفت: باز هم سکوت کن! چقدر شبیه هیچکس بود...



+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390 ساعت 15:27 توسط من |

مهر خوبم

چه بی قراربودم برای مهر!

پاییز زیبا

برگریزان و بارانهای گاه و بی گاه

نسیم خنک

بوی مدرسه

بی قراری بچه ها

و بازگشت به خانه

با هزاران حرف و داستان

.   

.

 این روزها عجیب می گذره

برای حس بوی ماه مهر

و دلواپس، کثیف شدن لباس هایمان

 

پ.ن : لبـخند پاییز آرام و گرم می نشیند روی صورت آسمان با دستانی بدون چتر نفس می کشم شاید باران بارید روی پلک های"دلم ... "

پ.ن : رنگ حناست بر کف پای مبارکت ؟ یا خون عاشقی ست که پامال کرده ای؟

پ.ن : بلنـد بخــوان درشت بنـویس آویـزه ی گوشت کن کـه : "تقـوا" آن نـیـست کـه بـا یک "تـق" ، "وا" بـرود ... !!!

پ.ن : بیچاره چاقوی آشپزخانه ی مادرم تمام عمرش  فقط پیاز وسیب زمینی پوست کنده  ومهیج ترین صحنه ی زندگی اش بریدن چند تکه کالباس است گوشه ی آشپرخانه در آرزوی بوسیدن گوشتی ، مرغی می پوسد ...

پ.ن : می‌خواهم گوشِ باد را بگیرم كه این همه در موهایت نپیچد و با زندگی‌ام بازی نكند ...

پ . ن : یکی برام کامنت گذاشته " دُر از دریا جوی ، نه از جوی " . اینجا نوشتمش که یادم نره

پ.ن : من هنوزم...     از بازی کلاغ پر..  میترسم!       میترسم بگویم "تو"..

پ.ن : شاید قانون دنیا همین باشد... من صاحب آرزویی باشم ، که شیرینی تعبیرش از آن دیگریست.

پ . ن : کامنت ها رو شخصا می خونم . پس هی ننویسین چرا تایید نمی کنم . هر کدومش نیاز به جواب داشت حتما جواب می دهم .

پ.ن : هر فکری که به قدر کافی در ذهنم بال و پر گیرد٬خود به خود احساس متناسب با آن در قلبم ایجاد می شود.

پ.ن : گشتن بی فایده ست ، رویاهایی که جا گذاشتی  به پای سیندرلاهای این شهر نمی خورند!

پ.ن : آغوشی باش تا ، بوي ِ تو بگيرم ...

پ.ن :  ایـن روزها واژه ها هم با دلـم بـازی می کنند آدمها که جای خود دارند !!

پ.ن : چه خوش شانس بودم، از سالها پیش، دوستت داشتم، با این نرخ تورم و هدفمندی یارانه ها، داشتن تو، دیگر ممکن نبود!

پ.ن : یک دل ِشاعر و مهربان به بهانه ی تغییر شغل به بالاترین پیشنهاد واگذار می شود

پ.ن : آهسته می گذرم از حاشیه تکرار !مادرم دیگر نمی تواند سوزن به دست بگیرد ...و من قلم

پ.ن : به بهانه دان کردن انارها آغوش عاشقانه هایشان را از  هم می پاشیم

پ.ن : از مزیت های رفتن خانه آشنایان آنهم بعد از مدتها این بود که توانستیم نمکدان چندین ساله اش را عوض کنیم شاید بگوید این که چیزی نیست اما اگر پتوهایش راببینی متوجه خواهید شد که چه کار بزرگی کردیم....



+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 ساعت 15:20 توسط من |

کودک درونم

کودک درونم به من لبخند میزند

من او را ناخواسته پس میزنم هزارتا کار نیمه تمام دارم و سری پر از دغدغه هنوز لیست کارهایم را مرتب نکرده ام

کودک درونم غلغلکم میدهد

نه این روزها وقت ندارم برای بچه بودن و کمی زیادی کار دارم و اینکه باید مراقب اوضاع باشم

کودک درونم بالا و پایین میپرد

نگاهش نمیکنم غصه های بزرگسالی جایی برای کودکی باقی نمیگذارد

بیچاره کودک درونم مرا صدا میزند و من فقط اشک دارم که بدرقه ی راهش کنم 

دلم برایش تنگ شده

 کاش میشد گاهی... اما نه من این روزها وقتی ندارم

کجا رفتن اون همه وقتم که باعث میشد حوصله ام سر برود؟

این روزها دلم برای وقتمم باید تنگ شود؟

دیگر دارم از همه جا میبرم........

بذارید کودک بمانم!!!



پ.ن: پاییز را دوست دارم دلگیر است ، دلتنگی ام را تسکین میدهد بارانیست، چشمهایم را همراهی میکند

پ.ن: پائیز؟ چقدر شبیه خاطرات گذشتمی

پ.ن: دلم شکست . . . .  عیبی ندارد شکستنی است دیگر، می شکند ، اصلا فدای سرت ! قضا و بلا بود ، از سرت دور شد . . . . . !!!

پ.ن: ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﺗﺎﮐﺴﯽ ﺍﺳﮑﻨﺎﺱ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ: ﯾﻪ ﻧﻔﺮﯾﺪ؟؟ ﻣﮑﺜﯽ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﮔﻔﺘﻢ: ﺑﻠﻪ ﺁﻗﺎ! ﺧﯿـــــــﻠﯽ ﻭﻗﺘﻪ

پ.ن: ايستك خريدم ، در باز كن رو دادم به دوستم ، ميگه : با اين بازش كنم ؟!!! ميگم!!! روش راست كليك كن ! اوپن ويت رو بزن ! با اينترنت اكسپلور بازش كن !!همچين نگام ميكنه ميگه : كاش وي پي ان داشتم ! چون اگه الكل داشته باشه فيلتره !!!

پ.ن: به دنبال ردی از بوسه‌اش، بــوسیـدم !  تمام مُهرهای مسجد را!

پ.ن: فیلم "اینجا بدون من" را اگر ندیدید حتما" ببینید! (راستی از "آنجا بدون من" چه خبر؟! "اینجا بدون تو" که اصلا خوب نیست)

پ.ن: تازگی وبلاگ نویس ها هم تنبل شده اند! انگار عده ی زیادی خوابیدند! کجایید ای بلاگرهای خدایی؟!

پ.ن: از ما که گذشت خدا !... ولی این رسم ساده اومدن و ساده رفتن رو  از بین آدمهات بردار!!...

پ.ن: تـو بـه افتادن مـن در خيـابان خنديدی و مـن تمام حواسـم به چشمان مـردم بود كه عــاشـق خـنده ات نشـوند

پ.ن: چه رابطه مرموزی ست میان پیداترین زخم و.... پنهان ترین راز؟

پ.ن: چگونه میتوانند با دیگری بخوابند؟؟!! من بالشتم را عوض میکنم دیگر خوابم نمیبرد!!!

پ.ن: هرکه با احساس باشد، عاقبت خواهد شکست، این جواب سادگیست !!!!!

پ.ن: بسلامتی اونی که توی پست قبلی دوازده کامنت گذاشته که نصفش توهین و بد و بیراه بود!!!



+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390 ساعت 11:22 توسط من |

اگر او هم بیاید...

نه اینکه گمان کنی توان پیمودن راهم نیست

نه اینکه گمان کنی دلم قرص شده است که تو هستی

نه!!! 

حال نگرانیم بیشتر شده است

 چون توان تنها ماندن ندارم

اگر او هم بیاید و بگوید تو را می خواهد 

من نمی توانم!  

          می خواهم بیایم

می خواهم به پایان راه نرسم!!!!!! 

            تا تو  

                   

                   همیشه باشی

 

پ.ن: اسم این وبلاگ از " اینجا یادآوره روزهای دروغ زندگیمه" به " این آغازمان نیست " تغییر خواهد کرد

پ.ن: تغییر اسم بخاطر خودم هست

پ.ن: هیچ قرمزی به قشنگی عدد قرمز جلوی «نظرات تأییدنشده» نیست.

پ.ن: همیشه سکوتم دلیل پیروزی نیست... گاهی سکوت می کنم تا بدانم چه بی صدا باختم!!

پ.ن: از دروازه بعضى واجبات عبور نمى‌كنیم ولى از سوراخ سوزن بعضى مستحبات رد مى‌شویم.

پ.ن: اگر دل کندن آسان بود.. فرهاد به جای کوه دل می کند...

پ.ن: "براد پیت" هم که باشی، وسط دعوا به‌ات می‌گن: برو بابا، با این قیافه‌ات!

پ.ن: در چشمان من دو نی نی زندگی می کند ... هر دو آبستن باران!

پ.ن: نه گفتن به تو، همین جوری‌اش سخته، چه برسه به حالا که چشات، پادرمیونی کرده!

پ.ن: نه اینها توهم است! نه کوه به کوه می رسد...و نه حتی آدم به آدم!حق تان را همان موقع که دم  دستتان است بگیرید.

پ.ن: ساکت که بمانی میرود به حساب جواب نداشتنت.عمراً اگر بفهمند داری جان می کنی تااحترامشان را نگه داری

پ.ن: دلم شمال می خواد .. یک جایی .. تو یک کلبه .. تنهایی رو معنی کنم.

پ.ن: بدبخت ادیسون!!! برای این قبض های برق چقدر فحش میخوره!

پ.ن: وقتی بمیرم نه به بهشت می روم نه به جهنم در قبر خود میمانم شاید کسی حرف نگفته ای داشته باشد

پ.ن: قهر كه بوديم، بيش‌تر از هم خبر داشتيم.

پ.ن: برف را دوست می‌دارد، کسی که دلم برایش آب می‌شود

پ.ن: نوشته هایم خسته شدند درست مثل خودم...

پ.ن: از تو که حرف می زنم همه فعل هایم ماضی اند ،ماضی بعید کمی نزدیک تر بنشین دلم برای یک حال ساده تنگ است

پ.ن: و من آرام بازی می کردم ،من چشم گذاشتم و نیمه من، برای همیشه پنهان شد.

پ.ن: روی پشت بوم قلبم جغد شوم غصه خوابه!

پ.ن: لبخند تو را چند صباحیست ندیدم .. یکبار دگر خانه ات آباد.. بگو سیب؟!

پ.ن: پاییز که آمد و رفت بی تقه ای به پنجره، بگویید زمستان دست‌کم رو سپیدمان کند.

پ.ن: اصلا تو همون مشترک مورد نظری.همونی که هیچ وقت در دسترس نیست.نه در دسترس و نه توی دستام که چه کوتاهند....



+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 ساعت 8:52 توسط من |

گمشده

شب هم از راه رسید،

و سیاهی همه جا را پوشاند.

نازنین،

در پی گمشده ات می گشتی؟

او نخواهد آمد، رفتنی رفت که رفت.

فکر پرواز دگر ممکن نیست.

مـــن و یــک دنـــیــا درد ، تو و رویای محال، مـــن و تــنــهایــی و فــردای دگـــــر

همه ی آنچه که برجا مانده ،

 و حقیقت تلخ است .

 

پ.ن: پرواز هيچ پرنده‌اي را حسرت نمي‌برم وقتي قفس چشم‌هاي تو باشد.

پ.ن: مخاطب خاص؟! گند بزنن به خاص بودنت!!! لعنتی.

پ.ن: طفل معصوم دلم ديرگاهي ست سری به رویاهایم نمی زند.

پ.ن : چندی دیگر تولد همسرم هست .... نمیدانم دوست داشتن هایم را چگونه کادو کنم

پ.ن :  دنبال یه وبلاگ از یک آشنایی هستم که همیشه به وبلاگ من سر میزنه خیلی دوست دارم پیداش کنم.

پ.ن: "دوستت دارم" تکیه کلام تو بود...من بی جهت به آن "تکــیه" داده بودم.

پ.ن: و همه فراموش خواهند کرد که من در تمام عمرم تنها دوبار شاعر شدم یک بار با دیدن تو بار دیگر با ندیدن­ات.

پ.ن: مگه داری معادله حل می کنی که با دلیل های خودت، حذفم می کنی؟!

پ.ن: من از جهان شما چیزی نخواسته ام همین که زیر سایه باران ها جایی برای شعر گفتن من باشد کافیست.

پ.ن: تو شروع کردیش بعد تموم کردنش رو دادی به من! من چی بودم این وسط هان؟!

پ.ن: چگونه آدم شوم وقتی که تو بوی سیب میدهی.

پ.ن: نمی دانم  اگـر روزی کوچه ی علی چپ  مشمول طرح ترمیم بافت فرسوده شود،وقتی من و تو  پس از مدت ها  یکـدیگـر را بر حسب اتفاق ببیـنیـم،چه خاکی بر سر خواهیم کرد!!؟

پ.ن: بگذار پنج دقیقه روی شانه هایت بخوابم تا کره زمین توازن پیدا کند.

پ.ن: تو هیچوقت پیشگوی خوبی نبوده ای،از آن فردایی که گفتی ماه ها گذشته است...

 پ.ن: دیروز اینجا ، ابر سرش را گذاشته بود روي شانه شهر و سخت مي‌گريست.

پ.ن: خیلی برای امثال شما دعا میکنم البته خودم هم جزء امثال شما هستم.

پ.ن خواننده ی عزیز با احتیاط  مرا ورق بزن تمام عاشقانه هایم  درد می کنند.

پ.ن: درد این است که روبروی دریا بایستی و خاطره ی یک خیابان خفه ات کند..

پ.ن: مثل آنـکه شاهرگ احساسـم را زده باشـی ...بنــد نمی آیــد دوست داشتنت ....!



+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 ساعت 18:16 توسط من |

ایــن روزهـا ...

تـو اگـر ایــن روزهـا ..

درست همـیـن روزها ..

بـیـایی و عــاشق شوی ..!

میـشود دورِ دنیا را در ثـانـیـه ای گـشـت ..

می شود شاعر مرد !..

مـی شـود ...

آنقدر بی خـدا شـد !..

كـه بـمـانم تـو را از كـه بخـواهـم !!!؟

 

 

پ.ن:  ماه رمضان رفت و رو سیاهیش موند واسه اونا که روزه نگرفتند

پ.ن: گوشه ای می گریستم عابری گفت: حالتان خوب است ؟ گفتم: خوبم! تنها تکه ای تنهایی توی چشمم رفته است..

پ.ن: چرا دوست داشتن سخت است؟ چون مرز بین خودخواهی و دیگرخواهی را پاک می‌کند.

پ.ن: هرچی توی تاریخ خونده بودیم،  چند روز پیش توی یه جشن عروسی دیدیم

پ.ن: من تو را به دلم قول دادم ... نگذار بدقول شوم

پ.ن: گاهـی باید از کنـار مشـکلـات رد شـد و گفــت میــگ میـــگ !

پ.ن: من جایزه بهترین بازیگر را به بالشتم میدهم که هر شب به خوبی نقش تو را بازی می کند

پ.ن: اگر دین ندارید....نه،نه این تکراری شده اینو ولش کن ...چرا منو تو این موقعیت قرار می دین چی میگفتم؟ آهان اگر سیبیل نمی‌گذارید حداقل ابرو بر ندارید

پ.ن: کاش دهخدا می دانست دلتنگی … اشک …. فاصله …. بی وفایی…. تعریفش فقط دو حرف است : تـــو

پ.ن: گناه من نیست که بعد از تو ، او آمد ، تقصیر قوانین دستوری است

پ.ن: بزرگ‌ترین مصیبت برای یک انسان این است که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته‌باشد نه شعور لازم برای خاموش ماندن

پ.ن: می بینی ؟ دارند می سوزند در عاشقانه هایمان "بعضی " ها از حسادت ...

پ.ن: یک خاطره ی بی نمک! نمک میپاشد روی زخم احساسم!

پ.ن: همیشــه درد از دیگران است ..!گــاهــی از نبودنشــان ..گاه از بودنشـــان ...

پ.ن : هـیـــــس !!!آروم حـرف بـزنیـد ..غصــه هـا خـوابیــدن !! ...

پ.ن: دلم می خواهد ویرگول باشم  ... تا وقتی به من می رسی کمی مکث کنی . . .

پ.ن: کار دنیا رو ببین تپش قلبم شده مثل پفیلا  یکی واسه ی من یکی واسه ی تو...


 



+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ساعت 15:0 توسط من |

فرا رسیدن عید فطر بر همگان مبارک

روزه یکسو شد و عید آمد و دلها برخاست‌  ....  می ز خمخانه به جوش آمد و می بایدخواست

 

عید هم به كلبه تنهايي من آمده است تا با من سخن بگويد،  مدت هاست كه  که با من سخن میگوید و از روزه دارانی که یکماه در جهت رضایت حضرت دوست سر به استان یکتایی اش گذاشته اند و فرمان بی همتایی یگانه را در آسمان دل پذیرا گشته اند و به ضیافت و مهمانی خدا رفتند گفته است ،  و من مينوشتم اما ثبت نميكردم . دفتر تنهايم روزه هایم پر از خاليست زيرا ....رمضان را من قدر ندانستم و نيست كه كلامي را بخواند يا واجهايي را كنار هم قرار دهد تا گنهم بخشوده شود .....همه گوشه و كنار این شهر پر شده بود از ماه ضیافتت ...در هر گوشه این ماه عزیز ... بندگان پاک و مخلصت با زبان روزه .... تو را در روزمرهایشان حراج کردند به و هر شیوه ای برای پیشبرد کارشان پای تو را وسط میشکند، باید شنوایی خود را تقویت کنیم ،تا بتوانیم صدای خدا را در میان این بازار مکاره بشنویم. ... اما به چه قيمتي ...همه ما در اين عرصه تمدن و ترقي در تمام جهان در تكاپو هستيم تا بگوييم... ما مسلمانیم قبله یمان یک سرخ ....و  وجود خود را ثابت كنيم ... بارالها!  عید آمد ، بعد یک ماه میهمانی یک رحمتت به عید رسیدیم ....  بارالها! از گناه من در گذر که لايق حضور در پيشگاهت نبوده ام. آماده ام که عظمتت را تعظيم کنم و بزرگي ات را به سجده آيم. خاک درگاهت را سرمه چشم کنم و خود را تسليم محض تو کنم... بارالها! حرفهاي من شعار نيست بلكه نغمه اي از فرياد اشفته خوابي در بيداريست... .كه گه گاه فوران مي كند تا بنازد نگاه مهرباني را و باسخاوت آمين ها ي شما مستجاب شود آمين  ....

 

 

 

پ.ن : عيد سعيد فطر، عيد آسودگي از آتش غفلت و رهيدگي از زنجير نفس، بر ميهمانان حضرت حق مبارك باد

پ.ن: تاسف می خورم هر بار که صفحه بلاگفا باز می شود و کنارش این تبلیغ گوشه صفحه بال بال می زند که : " بهترین هدیه برای خانم ها " بعید می دانم ندانید که این بهترین " سی دی آموزش بستن شال و روسری " است !!!!!!

پ.ن : پست بالا دلیلی بر روزه دار نبودنم نیست ،گرفتم ... اما نمیدانم قبول می کند با نه؟

پ.ن: خیلی بده دلت بخواد اهل چیزی باشی ولی همت نکنی؛ نتیجه این نامعادله جز حسرت نیست.

پ.ن مهربان پروردگار! به پاسداشت مهرورزي تو، روزه گرفتيم و اكنون به نماز فطرت، پاك ميرويم و در آبي رحمتت روح و جان مي شوييم و تن پوش آمرزش بر تن مي نماييم. در اين لحظه هاي سبز استجابت، شاخه هاي نخل آرزو را در دست مي گيريم و ظهور موعود آخرين را از تو ميخواهيم.

پ.ن : گاهی وقتها آدم دلش می خواد به خودش هم دروغ بگه، این لحظه مصداق همون گاهی وقتهاست.

پ.ن : چند روزی است که دلم عجیب هوای قرآن خواندن به سرش زده! این از آن بابت خوشحالم می کنه که خدا هنوز من را فراموش نکرده...

پ.ن : قصه تلخی است برای دوری از " مباد " ها ، بر باد دادن هزاران هزار " باد "

پ.ن : کسی می داند چرا خاصیت بعضی قلم ها اینست که وقتی می خوانی شان سرشار می شوی از گفته های نگفتنی ؟؟؟

پ.ن: حیف که برای مدتی محدودی به اینجایی که هستم نیاز دارم !  وگرنه دهنم رو باز می کردم و اون چیزی رو که باید ، می گفتم تا احمق فرضم نکنید !

پ.ن : دیروز  بعد از مدتها یه یاکریم گرفتم توی دستم . یاکریم ها هم حسابی بوی خدا دارن ، البته قطعاً نه اندازه گنجشک ها ، لااقل برای من که اینطوره

پ.ن : گاهی اوقات جنگ نظامی آسان تر از جنگ فکری است .



+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390 ساعت 11:49 توسط من |

این شبهای عزیز

در این شبهای عزیز دل به آسمان تو بستم

این دل خالی از قدر را پذیرا باش

خطا از من است، می دانم.

از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد

اما به دیگران هم دلسپرده ام

از من که سالهاست گفته ام ” ایاک نستعین

اما به دیگران هم تکیه کرده ام

اما رهایم نکن

بیش از همیشه دلتنگم

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم

خداوندا! نان از تو می خوریم و فرمان از شیطان می بریم.

ما را ببخش . . .

 

پ.ن : ای سبکبال در این راه شگرف٬در دعای سحرت٬در مناجات خدایی شدنت٬ هرگز ما را از یاد نبر

پ.ن : چه وسوسه ها که نمی کند، کعبه ی چشمانت! گاهی  هوس می کنم خدا بشوم!!

پ.ن کوله بارت بربند!شاید این چند سحرفرصت آخر باشد! که به مقصد برسیم٬بشناسیم خدا را و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم.

پ.ن : حجـم ِ خالـی تــو را ..... هـیچکـس پُـر نـمی کنـد ... حـالـا هـی بگـو : دوستـان بـه جای ِ مــا !‏

 

پ.ن : بـــزرگ شــديم آخــرشم نــفــهــميــديم ايــن بچــه هــاي مـردم كيــا بــودن كه تو هــمه چيز از ما موفق تر بودن !!!

پ.ن : توبه بر لب ، سبحه بر کف ، دل پر از شوق گناه معصیت را خنده می آید ز استغفار ما  . . .

پ.ن : توی تختخوابتی، ساعت 6 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت 7:45 دقیقه ست توی کلاسی، ساعت 9:30 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت هنوز 9:31 دقیقه است

پ.ن : وقتی عبارت ” خدا را به یاد داشته باش ” را می خوانم در ذهنم و در قلبم گزینه ” همیشه ” را برایش تیک می کنم . . .

پ.ن : بازی کامپیوتری ساختن در مورد عاشورا، کاربر در نقش یه سرباز امام حسین به یزید اینا حمله میکنه و همه رو میکشه، آخرش امام حسین پیروز میشه و کلا ماجرای عاشورا اتفاق نمی افته... مملکته داریم؟

پ.ن : نماز آیات میخوانم , وقتی گرفته ای . . .

پ.ن چقدر خوشبخت بودم... که حواسم جمع بود روزی که ؛ حواست پرت شد و ناگهان... مرابه اسم کوچکم صدا زدی...

پ.ن : به هر کی می گويم " تو" به خودش می گيرد نمی داند برای من هيچ کس" تو "نمی شود



+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390 ساعت 17:19 توسط من |

صداي ربنا

آرام ارام صداي ربنا از گلدسته ها بلند ميشد..رمضان با ربنا در جان من جا مي گرفت..حتي بيشاز

گلدسته هاي آبي مسجد با آن نور سبز رنگ  تابلو الله كه من گمان مي كردم لامپش را هميشه خدا

عوض ميكند...

حوض كاشي نگيني ميشد و روزه داران انگشتري..تموج آب و صداي ربنا و صداي تشنه كامان...

تپش هاي با حضور در حضور حضرت حق...

صف هاي نماز ...

بندگان مخلص و بي ريا...

صداي نيالوده به سياست ربنا...

و دستهايي كه اگر به دعا بلند مي شدند براي همه آمين مي گفتند...

دلهاي يك رنگ...

پارچ دوغ نذري كه گاه براي خيركردن***آن داوطلب ميشديم تا از اين رهگذر دوغ هاي خنك را بيشتر بنوشيم..

و اي وااااي كه به چه چيزهايي خشنود بوديم...

چه سحرهايي بود..

چه آواي ربنايي و چه نوروزي از پي رفتن روزهاي رمضان

 پ.ن : افطار خیلی وعده غذایی خوشمزه تری از سحریه چه روزه باشی چه نه

پ.ن : پــــــــرگار های خوبی شده ایم همدیگر را خوب دور میزنیم..

پ.ن : چقــدر باید بگذرد؟؟ تا مـن در مـرور خـاطراتم وقتی از کنار او رد می شوم. تنـــم نلــرزد….. بغضــم نگیــرد…..

پ.ن : به خاطر هراس از دست دادنت ،.. چه چیزهایی که که از دست ندادم...

پ.ن : چقدر ساده بودم قبلا که فکر میکردم وبلاگم مخاطب خاص نداشت حالا که می خوانم نوشته هایم بوی خاص بودن می دهد انگار

پ.ن : گوشی ام را خاموش میکنم تا خیال کنم که زنگ زدی و من خاموش بودم.

پ.ن : یه بنده خدایی میگفت: خیلی کار دارم .نمیتونم روزه بگیرم

پ.ن : تا دیروز ... هرچه می نوشتم عاشقانه بود ! از امروز ... هرچه بنویسم صادقانه است !...

پ.ن : تـو ... با نـــــان داغ ... افطار می کنی !.. و من ... با نگاه تـو !!

پ.ن: روزه ام را  ... وقتی می شکنم  ! که نگاه تو .. اذانِ لبخند را  ..گفته باشد !..



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390 ساعت 0:10 توسط من |

روز خبرنگار به همه زحمت کشان قشر رسانه ای مبارک باد

چاپ اولین ویژه نامه من در روز خبرنگار


i8t3s43r689hquv4nk.jpg

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ساعت 17:16 توسط من |

دوباره رمضان آمد...

دوباره رمضان آمد. با رویی گشاده آمد. گویی میزبان از گناه ها  و سیاهی دلم بی خبر است و نمی داند در پس این پرده ی رنگین چه هفت خطی نهادینه شده. انگار میزبان از یاد برده عهد شکسته ی سال های پیشین را. گویی نمی داند که نمکدان شکسته ام. ببین با چه رویی استقبال می کند! انگار نه انگار که این بی سر و پا ، همان قسم دروغ خورده باشد. ببین باب گشوده ی شهر رمضان را به روی ما پیمان شکنان!

دوباره بعد از سی صد و بیست و اندی روز ، محکومم به بیداری. دوباره دیدگانم می خواهد با تاریکی سحر آشتی کند. تاریکی سحر با آن نسیم ماورایی اش دوباره باید نماز های دست و پا شکسته ام را رؤیت کند.تاریکی، گمان می کند که من فقط رمضان ها نماز می خوانم! شاید تاریکی ها می گویند که اگر این سی روز را میهمانی نمی گرفتند، اصلاْ این خواب آلودگان را چه به بیداری سحر؟!

دوباره باید آنقدر در پس پرده ی روز انبار شکم سیری ناپذیر و ناشکرم را پر کنم و آنقدر خواب مستانه به صورتم بپاشم تا نکند در وسط روز به اندازه ی بال مگسی به یاد گرسنگان و ضعیفان افتم.دوباره مسجد محله باید مدتی قدم نه چندان مبارک ما را تحمل کند. شاید او هم از میزبان گله دارد که چرا باب میهمانی را به روی همگان گشوده است؟ دوباره قرآن خاک خورده ام باید(شاید) دستان ناصافم را لمس کند و نمی دانم او می تواند خاکروبه های دل نازلالم را بروبد؟

ما از همه چیز بی خبران، از ضیافت این چند روز فقط به رنگارنگی سفره هایمان در هنگامه های تاریکی، زمانی که برای صاحبدلان غنیمت است، بسنده کرده ایم....


پ.ن : در این متن برای تنگ نبودن قافیه به جای کلمه ی "من" از کلمه ی "ما" استفاده کردم. یعنی مخاطب خود خودم هستم.شما به دل پاکتان نگیرید

پ.ن : گرمــاي خورشيدت جسمم را مي سوزاند....آتش مي گيرم در لطافت اين عشق كه فقط براي تو صبر توانم كرد..كه فقط براي تو مي توان تا شامگاهان .....

پ.ن : یک جای دلم گیر دارد! به گمانم "مدینه"اش درد می‌کند...

پ.ن: تنها نیایش است که می تواند غربت مرگبار ما را به انس با جهان هستی مبدل نماید.




+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 ساعت 5:57 توسط من |

شعرهای بی‌واژه

نمی‌آید!

     هیچکس را می‌گویم،

                  با اولین مشتری! ، رفت و برنگشت.

و باد ،

       حدیث و آرزوهایش را یکباره برد.

 

شعرها بی‌واژه مانده،

         اینجا سالهاست که حافظ آلزایمر گرفته!

 

پ.ن : توی ماه مبارک رمضان وبلاگم رو به محیطی کاملا روحانی تغییر خواهم داد

پ.ن : هیچی برام لذت بخش تر از این نیست که نگاه کنم به این که تو جاهای دیگه ی دنیا الان ساعت چنده و فکر کنم به این که آدماش دارن چی کار می کنن

پ.ن : تمام لباسام بوی عطر مسخره ت رو گرفته لعنتی .

پ.ن : بهش گفتم میای با هم بمیریم .. گفت نه .

پ.ن: نبودت... لقمه ی کوچک تری ست که راحت تر از گلویم پایین می رود ...

پ.ن : یک خاطره ی بی نمک! نمک میپاشد روی زخم احساسم!

پ.ن:  احساس یک پرانتزی را دارم که تمام اتفاقهای خوب دنیا بیرون از من اتفاق می افته ...

پ.ن : رفتم دکه روزنامه فروش گفتم ببخشید یه خودکار بده، گفت می بری !! گفتم نه همینجا میخورم  !!!

پ.ن: نوشته اگه یه روز بخوام به خواستگارانم جواب مثبت بدم ، اولویت با اوناییه که لینکم کرده باشن...

پ.ن : هر وقت دلم تنگ میشه آدامس می جوم .. الانم دلم تنگ شده با طعم طالبی

پ.ن : این بار تو بــگو  " دوستت دارم نترس من آسمان را گرفته ام به زمین نیــاید!

پ.ن: بعضيا حتی کسيو ندارن تا بهش خیانت کنن...

پ.ن: فکر کردم یه همدردی  ولی نه! تو هم  دردی!

پ.ن: چـقدر دلـم  هوایـت را مـی کنـد حـالا کـه دیـگر  هَوایم را نــداری

پ.ن: اشک های نیامدنت روی گونه هایم ماسیده..... نبوس!  نمک گیر میشوی....!



+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390 ساعت 12:15 توسط من |

دستور زبان ...

از همان ابتدا دروغ گفتند؛

مگر نگفتند که من و تو "ما" می‌شویم؟

پس چرا حالا "ما" اینقدر تنهاست؟

از کی "تو" اینقدر سنگدل شدی؟

اصلا این "او" را چه کسی بازی داد،

که آمد و "تو" را با خود برد و شـدید "ما"؟

می‌بینی

قصه‌ی عشقمان،

فاتحه‌ی دستور زبان را خوانده است!!!!

 

 

پ.ن: سالهاست برای بیدار شدن ... لبخندت را کوک می کنم ... وقتی نمی خندی من از همه رویاها جا می مانم......

 پ.ن : وقتی می گویید: دوستت دارم. منظورتان همین باشد .

پ.ن : هیچ انتظاری از کسی ندارم و این نشان دهنده ی قدرت من نیست مسئله ،  خستگی از اعتماد های شکسته است... 

 پ.ن: خیلی سخته یه عالمه حرف بیاد نوک زبونت که بگی که سبک شی اما همه اشُ قورت بدی که نگی که تنهایی درد بکشی ..

 پ.ن : خیالم   ... گره خورده است  !چقدر   ...هول می زنند رؤیاها ! انگار به عمرشان تو را ندیده اند !

پ.ن : هر دوره از عمر وقتی بر میگردیم به گذشته می بینیم چه علایقی اون موقع ها داشتیم که الان برامون بی معنی هستن!

پ.ن : همه چیز این زندگی خوب است، آرام است، بر وفق مراد است، اما نمی‌دانم چرا خنده‌هایم زورکی شده‌اند!

پ.ن: کاش نام آنچه را که در حق من کردی،‌ "فداکاری" و "از خود گذشتگی" و "لطف" نمی‌خواندی!

پ.ن: وقتی که نیستی، بین سر به  راهی و رو به راهی، هیــــــــچکدام را نیستم!

پ.ن.: همیشه دوست داشتنی ست/حالم را می پرسی هر روز/ وقتی خودم را، به ناخوشی می زنم!

پ.ن : به جهنم! می‌گویی چه کنم که در دست‌نوشته‌ی دختر مژه فرفری کوچک بهار، که خود را نیمچه شاعری شوریده می‌دانست، حدود ١٠ بار باید واژه‌ی لعنتی "لعنتی" آمده باشد!



+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390 ساعت 18:15 توسط من |

هیچکس ؟

هیچکسم!!!؟

از حال من نپرس !!!

مثل تف سربالاست احوالِ این روزهایم!

میان ِ بگویم یا نگویم

بفهمی یا نفهمی اسیرم ... این روزها

 " من دلم برایت تنگ شده! "

آنقدر زیاد

که در دلِ تاریک شب

بی روزنِ نور هیچ امیدی

تنهای تنها

در سکوت

درد میکشم نبودنت را

نداشتنت را

و دردناکتر این که نمیدانم میخواهمت یا نه!

از که باید بپرسم

آن روزهایمان

بودن هایمان

عاشقانه هایمان

حقیقت بود یا خیال؟!

من چه کنم نازنینم!

از که بپرسم

که تو دیگر نیستی

که

جاده ای که رفته ای یک طرفه بود ...

 

پ.ن : یکی پیدا شده با اسم من واسه آدمایی که نمیشناسم کامنت میزاره اونم قلب و گل و اینجور چیزا! خواستم بگم خسته نباشی! اگه زحمتی نیست یه سری آدرسم من میدم برو کامنت بذار به جای من! خیر ببینی عزیز! 

  پ.ن: یه راز بین ما هست که هم تو میدونی و هم من، مشکل اینجاست که نه تو اون غار تنهاییتُ ول میکنی نه این غرور احمقانه منو... !

پ.ن: عزیزی کامنت گذاشته و سوال کرده که : از این مراکز ترک اعتیاد به اینترنت تو ایران نیست!!!؟

پ.ن: احساس آدمی رو دارم که یه تیکه از بهشتُ نشونش دادن دیگه نمی تونم تو این جهنم دووم بیارم...!

 پ.ن: من تنها چیزی که دارم اینه : یه کیبورد زیر دستم و یه بغض تو گلوم و یه عالمه کار نیمه تموم

 پ.ن : میدونی چیه؟ دوسِت دارم های الکی حالمو به هم میزنه! یعنی اگه یکی صادقانه بهم بگه ازت متنفرم بیشتر روم تاثیر میذاره! حتی ممکنه عاشقش بشم...! 

 پ.ن : نمی خوام بهت فکر کنم چون یادم میندازی که چقد ساده و احمقم!

پ.ن : نزدیکه اون روزی که میری و به یه خاطره تبدیل میشی! سعی کن یه خاطره ی خوب باش...

 پ.ن : خیلی وقتا هست که نبودنت یه آرامش خاصی بهم میده! الانم از همون وقتاست...

 پ.ن : تقدیم به ... ولش کن حتی اگه حرف اول اسمشم بگم تابلو میشه! (لطفا هیچکی به خودش نگیره مخاطب این متن اینجارو نمی خونه!)...



+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390 ساعت 17:17 توسط من |

منوی اصلی

درباره ی ما

آرشیو

پیوند های وبلاگ

امکانات

RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ davood61 محفوظ می باشد.
قالب وبلاگ - بازی آنلاین - طراحی سایت

قالب وبلاگ

خدمات وبلاگ

بازی آنلاین

بازی

بازی آنلاین

بازی آنلاین

بازی آنلاین

بازی آنلاین

بازی آنلاین

اسکریپت

اسکریپت

دانلود

خدمات وبلاگ نویسان

ابزار وبلاگ نویسان

طراحی سایت

قالب وبلاگ

عکس

Star Photo

سئو

سوالات نهایی خرداد

دانلود

دانلود

دانلود

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

سورس گذر

خبر

بازی آنلاین